زندگی و نامه های شهید آزادیخواه آمریکایی "راشل کوری" |
بولدوزر قاتل، فخرفروشانه گذشت
بیشترین سهم کمکهای نقدی و غیرنقدی آمریکا در مقایسه با سایر کشورهای کره زمین تقدیم اسرائیل میشود. این «متحد» آمریکا روزی ده میلیون دلار از محل مالیاتهای آمریکاییان را میبلعد. اما جرج بوش حاضر نشد جنایت سربازان اسرائیلی را محکوم کند. کنگره نپرسید چرا مالیاتهای ما باید صرف کشتن شهروندان آمریکایی بشود. تنها کلامی که دولت اسرائیل در پی مرگ راشل کوری به زبان آورد یک «اظهار تأسف» خشک و خالی بود و بس؛ دردناک تر اینکه همه تقصیرها را به گردن او انداختند و وزارت خارجه آمریکا حتی یک قدم برای تحریم دیپلماتیک اسرائیل برنداشت.
کافی است مورد مشابهی در دیگر کشورها اتفاق بیفتد تا رسانههای ما روزها، ماهها و سالها واقعه مذکور را زنده نگاه دارند و هزاران شرح و تفسیر و تحلیل تولید کنند. ماهها از قضیه «چاندرا لوی» شنیدیم و سالها از دانشجویان «تیان آن من». مرگ دلخراش راشل کوری تنها دو روز در رسانهها منعکس شد. غیر از روزنامههای ایالت واشنگتن عملاً هیچ رسانه دیگری در پیگیری این جنایت- درباره مراسم ختم و یادبود او در غزه که با دخالت تانکهای اسرائیلی به هم خورد، درباره عبور فخرفروشانه و با استهزاء بولدوزر قاتل از کنار مراسم، درباره مزاحمت نیروهای اسرائیلی برای آمبولانس حامل جنازه راشل، و درباره مجوز ندادن به والدین او برای سفر به فلسطین، گزارشی منتشر نکرد.
راشل، پیام و آثار و پیامدهای مرگش عملی غیر قابل قبول و مغایر با اصول اخلاق و وجدان است. سکوت ما به معنای چراغ سبز به اسرائیل است تا کشتار غیر نظامیان، معترضین و دختران جوان را تشدید کند. فردای کشته شدن راشل، ارتش اسرائیل نُُه غیر نظامی فلسطینی از جمله سه کودک را کشت.
بار اول نیست که آمریکاییها بهدست اسرائیلیها تلف میشوند. نیروهای اسرائیلی در نهم مارس 2002 یک زن آمریکایی 21 ساله را در حالی که کودکش را در بغل داشت کشتند. او دورگه فلسطینی - آمریکایی بود و به گمان من انعکاس نیافتنی مرگ این زن در رسانهها به سبب رگ فلسطینیاش بود.
نیروهای اسرائیلی در هشتم ژوئن1967 به ناو آمریکایی USS Liberty حمله کرده، 34تن را کشتند و 172 نفر را نیز زخمی کردند. گویی اتفاقی نیفتاده است! این واقعه را دفن کردند و در هیچ یک از کتابهای تاریخ یا گزارشهای مربوط به خاورمیانه حتی اشارهای به آن نرفته است. به خانوادههای قربانیان مبلغ ناچیزی بابت مرگ پسران، شوهران، برادران و پدرانشان پرداختند. اسرائیل بعد از چند سال سردواندن بالاخره خسارت کمی به آمریکا پرداخت.
این سخن مورخان است که اسرائیل متعاقب حمله به ناو آمریکایی به این نتیجه رسید که هر گاه و به هر نحوی بخواهد بدون ترس از کیفر یا عواقب منفی، دستش برای کشتن و معلول کردن نظامیان آمریکایی باز است.
مجله سوره 27
تکلیفی فراتر از وطن
برایان وود، عضو جنبش همبستگی بینالمللی
«درنوردیدن مرزهای ملی به قصد مبارزه برای زندگی بیگناهانی که در چنگال ستمگران اسیرند.»
این بزرگترین درسی بود که راشل کوری پس داد. او در روزهای اقامت در رفح، معنای این بند از بیانیه دادگاه جنایتکاران جنگی نورمبرگ (1950) را بهخوبی میفهمید که: «انسانها تکالیفی جهانی دارند که مقدم بر تعهدات ملی آنهاست.» و اعتقاد به این اصول وی را تشویق کرد تا جسمش را در راه دفاع از خانه آوارگانی فقیر، مقابلد بولدوزر شصت تنی کاترپیلار آمریکایی قربانی کند.
بعد از مرگش اگر چه دولتها سکوت کردند و رسانهها و مطبوعات خاموش ماندند، خوانندگان و شعرایی همچون ظهیرحماد و دیوید روویکس از شجاعت و ایثار او سرودند و خواندند به زبانی که اندوه را در دل بیننده و شنونده بیدار میکند. چشمگیر تر از همه، غلیان عواطف فلسطینیان رفح و سایر نقاط این سرزمین پایمال شده بود. دو مراسم ختم مجزا برایش گرفتند. یک هزار نفر در رفح در حرکتی نمادین تابوتی از او بر دوش حمل کردند. ارتش اسرائیل با گاز اشکآور، بمبهای صوتی و نفربرهای زرهی به استقبال مشایعت کنندگان رفت. چندین نفر بر اثر جراحات وارده در بیمارستان بستری شدند. صدها نفر نیز در غزه تابوتی را پیچیده در پرچم فلسطین به یاد او حمل کردند. یک مرکز فرهنگی در اردوگاه آوارگان رفح به نام راشل کوری تغییرنام یافت تا حماسهاش همواره در خاک فلسطین حک شود.
در حمایت فلسطینیان از راشل سه نکته برجسته و خاطرهانگیز بود: خطری که فلسطینیان در روز برگزاری مجلس ختم او به جان خریدند؛ احترام فلسطینیان به شهروندان کشوری که ارمغانی جز ویرانی برایشان نداشته؛ و گذشتن آنها از خود برای بزرگداشت کسانی که در کنارشان ایستادگی میکنند.
مردم فلسطین مهماندوست هستند و هر آنچه برسفره داشته باشند به میهمان خود میبخشند. راشل کوری نیز طعم این اخلاق زیبای آنان را در رفح چشید. فراموش نکنیم که 30% کودکان رفح دچار سوء تغذیهاند، هزاران نفر بیخانماناند و 70% مردمش نیز گرفتار بیکاریاند.
مرگ راشل کوری از نژادپرستی ما سفیدپوستان و امتیازاتی که از این رهگذر نصیبمان شده پرده برداشت.حتی ما که در فلسطین برای همبستگی با آنان گرد آمدهایم در این نژادپرستی شریکیم. رنگ پوست اینان تیره است، فقیر و گرسنهاند و به سبب ضعفهای خود یا آنچه ما برآن تحمیل کردهایم همواره در حاشیه صحنه جهانی ماندهاند.
همبستگی ما با مردمی مانند فلسطینیها زمانی معنا مییابد که با ساختار برتر دیدن کشورهایمان مبارزه کنیم. اگر ملتهای برخوردار و ثروتمند گامی به عقب بنشینند، محرومین و بیچارگان فرصتی مییابند تا تاریخ و تجارب خود را روایت کنند. آنگاه برزخیهای عالم انسانیت، که فلسطینیها اولین آنهایند، بار دیگربه عرصه وسیع عالم انسانیت راه یافته، به برابری و عدالت قدمی نزدیک خواهند شد.
نقل سرگذشت این فعال صلح ما را به حضور وجدانهای بیدار در دیگر نقاط دنیا رهنمون میسازد. بهرغم سانسور و بایکوت خبری رسانهها و مطبوعات غرب در بازتاب و پیگیری مرگ راشل کوری، دوستان، خانواده و همفکران او در تلاش هستند تا به هر نحو ممکن شکایت از دولت اسرائیل را پیگیری کنند. هر چند تاکنون از دولت آمریکا همکاری شایستهای ندیدهاند.
براساس نامهها و یادداشتهایی که راشل از روزهای حضور خود در فلسطین نوشته، کتاب و نمایشنامهای تهیه و تنظیم شد. نمایشنامه «من راشل هستم» چند ماهی در انگلستان روی صحنه رفت. اما نوبت به آمریکا که رسید محافل صهیونیستی بهشدت با اجرای آن مخالفت کردند. به هر حال در پس این کشمکشها دسیسههایی نهفته است.
مجله سوره 27
قربانی تروريسم فلسطينی
استیون پلاوت
بعد از روایت سرگذشت راشل کوری، بد نیست دیدگاه یک سایت صهیونیستی را نیز درباره او و ماجرایش بخوانید:
نخستین سالگرد فوت راشل کوری بدون جار و جنجال و هوچیگری برگزار نشد. مادر راشل و همپالکیهای او از تفکر چپ، مراسم نمایشی خود را با محکوم کردن به اصطلاح لجاجت و مانع تراشی اسرائیل(و آمریکا) در مسیر تحقیقات مرگ او متشنج کردند. او در تاریخ 18 مارس 2004 در نشریهBoston Globe چنین نوشت:
«راشل از صلح طلبان غیر مسلح بود که سعی میکرد مانع تخریب خانه پزشک فلسطینی، همسر و سه فرزندش شود. به اعتقاد او اقدام مستقیم و غیرخشونتآمیز علیه اشغالگران اسرائیلی به نفع امنیت فلسطینی و نیز اسرائیلیها و آمریکاییهاست.علت حضور راشل در آنجا محافظت از خانه یکی از اهالی رفح بود، چرا که آمریکا و اسرائیل از پذیرش پیشنهاد سازمان ملل برای اعزام ناظران بینالمللی حقوق بشر خودداری کرده بودند. پس این وظیفه بر زمین مانده را فعالان صلح بینالمللی!! بر دوش گرفتند. راشل به تخریب غیر قانونی خانهها اعتراض کرد؛ امری که آمریکا با ارسال میلیاردها دلار کمکهای نظامی به اسرائیل برای بولدوزرها، هلیکوپترهای آپاچی، اف-16 و....... از آن حمایت میکند.»
طبق نتایج حاصل از تحقیقات اسرائیل، راشل در میدان عملیات بولدوزر مزاحمت ایجاد کرده بود و در نقطه کور خارج از میدان دید راننده قرار داشت و عبور بولدوزر از روی او کاملاً تصادفی و غیرعمدی بوده است. لحن خانواده کوری در دیگر بیانیهها بسیار خصمانه بوده، اسرائیل را به دلیل ادامه اشغال سرزمینهای فلسطینی تقبیح کرده است.
تکلیف ما با این «جهاد» خانواده کوری چیست؟ لازم است برای کسانی که به فراموشی دچار شدهاند، مواردی را یادآوری کنم:
راشل کوری، دانشجوی فعال فناتیک، جوانی از ایالت واشنگتن بود که با تروریسم خاورمیانه و آدمکشان فلسطینی اعلام همبستگی کرد. بدین نیت که دنیا را جای بهتری برای زندگی کند. او به جنبش همبستگی بینالمللی پیوست که یک گروه آنارشیست کمونیستی است و صراحتاً از تروریسم فلسطینی حمایت میکند. کوری در نوار غزه بساطی پهن کرد که او و رفقای جنبشیاش هر روز از آنجا به اذیت و آزار و تحریک نیروهای اسرائیلی پرداخته، مزاحم عملیات ضد تروریستی ارتش اسرائیل میشدند. آنها برای کمک به تروریستها و در واقع دفاع از آنها موانعی در جادهها درست میکردند تا جلوی تحرک نیروهای اسرائیلی را بگیرند. جنبش همبستگی بینالمللی حمایت از حق فلسطینیان در توسل به تروریسم را بارها تکرار کرده است.
بولدوزر ارتش اسرائیل میخواست خانههایی را که مأمن تروریستها بود و ساختمانهایی را که از طریق تونلهای مخفی، در زیر آنها سلاح و مواد منفجره از مصر به رفح آورده میشد، خراب کند، اما راشل کوری سد راه این عملیات شد. یکی از این خانهها همان خانهای است که به ادعای والدین کوری متعلق به یک پزشک بیگناه است. کوری و رفقای جنبشیاش وظیفه مراقبت از تونلهای زیرزمینی غزه را بر عهده داشتند. او خود را در موقعیتی قرار داد تا بیرون از میدان دید راننده بولدوزر باشد و براثر این حرکت ناشیانه به زیر شنی سنگین ماشین کشیده شد و سرانجام در آمبولانس سازمان آزادیبخش فلسطین یا بیمارستان جان داد. جنبش همبستگی بینالمللی گزارشهایی از «شاهدان عینی» در این باره منتشر کرد که معلوم شد همه آنها ساختگی هستند. کوری پیش خود حساب کرده بود اگر راننده متوجه مانع تراشی او در دسترسی به تروریستها بشود، عقبنشینی میکند؛ راشل در محاسبهاش میدان دید کوچک راننده بولدوزر را حساب نکرده بود.
حالا راشل کوری شده شهید مقدس چپهای حامی تروریسم و ژاندارک تروریستهای فلسطینی. دوستان جنبشیاش قتل اورا عمدی دانسته بهانهای به دست حرکت«اسرائیل را بکوبید» و یهودستیزان سراسر دنیا دادهاند تا مشروعیت اسرائیل را زیر سوال ببرند. سازمان آزادیبخش فلسطین نام او را مایه برکت خود میداند و او را شهید مبارزه با دیوار امنیتی اسرائیل معرفی کرده است؛ غافل از اینکه ساخت دیوار امنیتی بعد از مرگ او آغاز شد.
در میانه تبادل آتش نیروهای اسرائیل و تروریستهای فلسطینی، اعضای جنبش همبستگی بینالمللی خود را حایل میکردند و عدهای از آنان نیز مجروح میشدند. آغازگر تیراندازیها سازمان آزادیبخش فلسطین بود.تام هرندال از دیگر اعضای این جنبش است که در میانه تیراندازیها کشته شد. جنبش کوشید با راهاندازی حرکتی جهانی، سربازی را که به او شلیک کرد جنایتکار و شیطانصفت نشان دهد، اما معلوم شد آن تیرانداز از اعراب بدوی ساکن اسرائیل بوده که در ارتش اسرائیل خدمت میکرده است.
والدین راشل کوری دست به انتقام جویی زده، دنیا را برای محکومیت عمل اسرائیل و «قربانی» جلوه دادن دخترشان بهدست اشغالگران اسرائیلی زیر پا گذاشتند. آنها و دیگر حامیان جنبش تلاش کردهاند برضد شرکت کاتریپلار به علت فروش ماشینآلات به اسرائیل، از جمله بولدوزرهایی که دخترشان به میل و اراده خود به زیر آن رفت، تحریمی را سازماندهی کنند. والدین راشل کوری، مصرانه مدعیاند که دخترشان برای ترویج روشهای بدون خشونت به فلسطین رفته بود، اما عملکرد او و دوستان جنبشیاش خلاف این را ثابت کرد. سایت رسمی ISM، «مبارزه مسلحانه» فلسطینیان را که مترادف با کشتار کودکان اسرائیلی است تأیید میکند.
کوری چوب حماقت خود را خورد. او برای اشاعه تروریسم فلسطینی و جلوگیری از محافظت اسرائیل از شهروندانش به غزه رفته بود و جانش را در راه محافظت از تونل غیرقانونی خانههای تروریستهای فلسطینی تلف کرد. این تونلها مسیر انتقال مهمات از مصر به غزه برای عملیات تروریستی انتحاریون بود. صورت لهیده او بعد از بیرون آوردن جنازهاش از زیر بولدوزر و عکسی که او را در حال آتش زدن پرچم اسرائیل نشان میدهد، ماندگارترین تصاویری است که از او در اینترنت و دیگر نقاط پخش کردهاند.
مجله چپگرای Mother Jones او را یک بیشعور فریبخورده خطرناک دانست. نتایج تحقیقات ارتش اسرائیل اقدام عمدی او به خودکشی را ثابت کرد. جیمز تارانتو، نویسنده وال استریت ژورنال پیشنهاد داده که جایزه «ابله ترین آدم سال» را به راشل کوری برای انگولک کردن یک بیل مکانیکی بزرگ اهدا کنند.
جنبش همبستگی بینالمللی را نباید تشکیلات سادهای فرض کرد. اعضایش در قلمرو اسرائیل فعالانه با تروریستها همکاری کردهاند. سلاحهای تروریستها و خود آنها در مقر اعضای جنبش مخفی میشوند. دو بمبگذار انتحاری مسلمان از انگلستان در پوشش «فعالان صلح» به اسرائیل آمده بودند تا کافهای را در تلآویو به خاکستر تبدیل کنند.محل اختفا و هماهنگی عملیات این دو نفر دفاتر منطقهای و محلی جنبش بود.
جنبش و سازمان آزادیبخش فلسطین همچون یک روح در دو بدن هستند(بدین ترتیب راشل کوری در مقام عضوی از این سازمان کشته شد). اعضای دردسرساز جنبش، در جریان ساخت حصار و دیوار امنیتی اسرائیل خرابکاری کردهاند تا راه برای کشتار کودکان و سایر غیرنظامیان اسرائیلی بهدست آدمکشان فلسطینی باز باشد.
با وجود این و بهرغم حمایت صریح و آشکار جنبش از تروریسم، همچنان از معافیتهای مالیاتی آمریکا تحت عنوان «سازمان خیریه» بهرهمند بود و بذل و بخششهای هنگفت جنایتکاران که چپگراهای حامی تروریستها را زیر پروبال خود میگیرند به جیبشان سرازیر میشود.مطبوعات لیبرال آمریکا بهقدری با جنبش مدارا میکنند که گویی یک«گروه صلح» است. بزدلی بیش از حد دولت اسرائیل و ترس از بازتاب منفی در مطبوعات، نگذاشته تا اعضای جنبش را پی کار خود بفرستند. ISM به اسرائیل اعتراض میکند،از این طرف به آنها اجازه دادهاند داخل قلمرو اسرائیل دست به تحریک و تحرکات خود بزنند و این گواهی است بر آزاداندیشی و مدارای دولت اسرائیل. همین اعضای جنبش که از خانههای بمبگذاران انتحاری در نوار غزه و کرانه باختری محافظت میکنند، هرگز جرأت نمی کردند با مانع شدن بر سر راه نیروهای آمریکایی، که صدام را در سوراخی در تکریت دستگیر میکردند، جان خود را به خطر اندازند. والدین راشل کوری به دیگر دانشجویان فریبخورده توصیه نمیکنند برای محافظت از خانههای تروریستهای عراقی که در محاصره نیروهای آمریکایی افتادهاند به نجف و فلوجه بروند و«اشغال» عراق را محکوم کنند. اگر این انقلابیون جین پوش و جوجه آپارتمانیهای مارکسیست در عملیات ضد تروریستی در هر نقطهای از دنیا غیر از اسرائیل مداخله میکردند، قطعاً بیرحمانه تکه تکه میشدند.
سال گذشته رسانههای غربی از کوری و سایر حامیان جنبش همبستگی بینالمللی قهرمان ساختند. هربار اسرائیل میکوشد با خراب کردن خانه یک بمب گذار انتحاری یا فروریختن خانههایی که پوشش تونلهای نقل وانتقال اسلحه یا کارگاههای تولید موشک هستند نفس تروریستها را بگیرد، روزنامههای اروپایی و روزنامههای لیبرال آمریکا دوباره به یاد راشل کوری میافتند و قصه او را زنده میکنند. بیبیسی، اکونومیست، New States man و وزارت خارجه انگلستان گستاخانهترین حملات خود را در تقبیح تخریب خانههای تروریستها نثار اسرائیل کردند. روی انگلستان عمداً انگشت میگذارم، زیرا چند روز پیش، دولت این کشور خانه قاتل دو کودک انگلیسی را منفجر کرد!
شهر سوهام در ساحل غربی رود گریت اوز واقع در شرق انگلستان است. قاتلی به نام یانهانتلی دو دختربچه مدرسهای را کشته بود. اهالی شهر برای پیشگیری از تکرار این عمل و هشدار به قاتلین و کودکآزاران احتمالی، خانه آن قاتل را تخریب کردند. وجود خانه او یادآور جنایتی هولناک بود و میبایست از روی زمین محو شود.
تروریستدوستهای جنبش کجا بودند؟ چرا برای اثبات صلحدوستی و فداکاری از خانه قاتل آن دختر محافظت نکردند؟ چرا این ولگردهای «اسرائیل کوب» در اعتراض به این عمل به خیابانها نریختند؟ چرا کسی این نقض حقوق بشر را به دیوان بینالمللی لاهه گزارش نکرد، یا از بلژیکیها نخواست حکم جلب بلر را صادر کنند؟ والدین راشل کوری کجا بودند؟
دنیس پراگر، ستون نویس، چندی بعد از مرگ راشل خطاب به والدین او نوشت:
«المپیا! برای والدین راشل کوری رخت عزا بر تن کن؛ اما تحریر سرگذشت قدیسین را به ما بسپار. راشل کوری در راه مبارزه مسلحانه با اسرائیل جان داد. و سرانجامی این چنین یافت: او احمقی بدرد بخور و قربانی دیگری برای تروریسم فلسطینی بود. از این بهتر نمیشد.....»
مجله سوره 27
شهروند آمریکایی با خون فلسطینی
ع.ف.آشتیانی
راشل کوری دختري آمریکایی است که از زندگی مرفه خود در المپیای واشنگتن دست کشید و به همراه تنی چند از دوستان همفکرش به خطرناکترین نقطه دنیا، به رفح، آمد تا مانع تخریب خانههای فلسطینیان بدست سربازان اسرائیلی بشود و در این راه جان خود فدا كرد.
خبرگزاریها، شبکههای تلویزیونی و مطبوعات آمریکا و اسرائیل طبق روال معمولشان خیلی گذرا از کنار آن گذشتند. ما روایت حادثه مرگ راشل کوری را از زبان ژوزف اسمیت که به همراه او به فلسطین آمد بازگو میکنیم: تاریخ روایت ماه مارس 2003 است.
من ژوزف اسمیت هستم؛ 21 ساله و اهل کانزاس از ایالت میسوری آمریکا. دو ماه است که به عضویت جنبش همبستگی بینالمللی در آمده، در رفح مستقر شدهام و قصد دارم دو ماه دیگر نیز بمانم. بهمحض مراجعت به آمریکا در هر زمان و مکان که بتوانم شرح وقایع فلسطین و رفح را به گوش مردم رسانده، خواهم کوشید با تظاهرات و اجرای برنامههای مختلف، هموطنانم را از مصائب مردم فلسطین و تبعیضهای نژادی و جنگها آگاه سازم.
جنبش همبستگی بینالمللی(International Solidarity Movement) از تشکلهای حامی مردم فلسطین است که آغوش خود را به روی داوطلبان تمام کشورهای دنیا – که برای مبارزه با اشغالگران قایل به توسل به شیوههای مقاومت بدون خشونت هستند- گشوده است؛ ما در میان مردم فلسطین حاضر شدهایم و از ظلمی که از ارتش اسرائیل براین مردم میرود گزارشهای دستاول تهیه میکنیم. هدف ما همبستگی با این مردم است، در درد و رنج آنان شریکیم و خطرهایی را که هر روز و هر شب از همه سو به آنان هجوم میآورد، به جان میخریم تا به دنیا ثابت کنیم هستند کسانی که با دل کندن از زندگی راحت به خاطر فلسطینیان به این سرزمین میآیند.
تلاش ما ایجاد ارتباط بین مردم فلسطین وجهان خارج است. در واقع از رابطهها، رسانههای بینالمللی و سفارتخانههایمان برای عطف توجه مردم جهان به مصائب فلسطینیان استفاده میکنیم. خود نیز شاهد و ناظر نقض گسترده حقوق بشر از سوی اسرائیل هستیم و این موارد را به کمک سازمانهای رسمی حقوق بشر به ثبت میرسانیم. بعضی وقتها جز ما چند نفر، هیچ یک از تشکلها و سازمانهای بینالمللی در منطقه حضور ندارند و به طریق اولی در رفح نیز شاهد چنین بیمهریهایی هستیم. رسانههای بینالمللی و مقامات سازمان ملل جرأت اقامت و فعالیت در این جا را ندارند.
و اکنون شرح ساعت به ساعت وقایع
روز یکشنبه 16 مارس -ساعت 13-11
ما به دو گروه تقسیم شده بودیم. گروهی را، که سپر انسانی برای محافظت از کارگران چاه آب بودند، به تلسلطان فرستاده بودیم و گروه دوم نیز مراقبت از کارگران برق حیالسلام را برعهده داشتند. این دو منطقه به دلیل نزدیکی به مرز از هیچ امنیتی برخوردار نیست، زیرا تانکهای گشتی اسرائیل بهمحض روئیت فلسطینیها، حتی کارگران غیر نظامی و کودکان در حال بازی را به گلوله میبندند.
13.30-13
همقطارانم در حیالسلام متوجه عبور دو بولدوزر و یک تانک ارتش اسرائیل از مرز و تعرض به منطقه غیر نظامی فلسطین شدند. آنان به سمت مزارع و بناهای آسیبدیده رفتند و شروع به تخریب آنها کردند. خانههای نزدیک مرز بهشدت در معرض تهدید و خطر بودند، برای همین سه تن از اعضای جنبش روی بام خانهای ایستادند و دوستان دیگرشان را فراخواندند.
14-13.30
من و یکی از آنان به سمت خانه دویدیم. بولدوزرها از پیشروی به سوی خانهای که بر بامش ایستاده بودیم دست کشیدند؛ برای اختلال در عملیات بولدوزرها بهآرامی به سویشان رفتیم و در میدان دیدشان نشستیم. بعد روی بام خانه نیمهمخروبهای که در معرض تهدید بود، ایستادیم.
بولدوزر قصد تخریب خانه نیمهمخروبه را داشت؛ دوست اسکاتلندیام کنار خانه جستوخیز میکرد تا مانع تخریب آنجا شود.
راشل و دو همقطار دیگرمان که در کنار چاه آب مراقبت میکردند با یک پلاکارد و بلندگو به ما پیوستند. راشل و آن اسکاتلندی کتهای نارنجیرنگ براق راه راه به تن داشتند.
15-14
یک خبرگزاری، سفارتخانههای آمریکا و انگلیس را از رفتار تهاجمی بولدوزرهای ارتش اسرائیل و به خطر افتادن جان شهروندان آمریکایی و انگلیسی باخبر کرد. اماآنها اقدامی نکردند.
بولدوزر تقلا میکرد تا آن خانه نیمه مخروبه را فرو بریزد و ما همچنان سد راهش بودیم. ناگهان یک ستون بتونی کنار دوست اسکاتلندیمان فرو ریخت که خوشبختانه آسیبی به او نرسید. از ترس آنکه مبادا اسرائیلیها دو خانه پشت این بنای نیمهمخروبه را هدف بگیرند یک نفر را روی بام خانهها مستقر کردم و خود نیز بر بام نزدیکترین خانه ایستادم.
بولدوزر دیگر میخواست گیاهان مزرعهها را نابود کند که راشل و دو نفر دیگر سد راهش شدند. راننده برای ترساندن راشل و همراهانش به پیشروی ادامه داد و حتی شروع به شکافتن زمین کرد، که خوشبختانه نزدیکی آنها ترمز کرد و آنها آسیبی ندیدند. بعد از ده دقیقه، بولدوزرها به سمت مرز عقب نشستند و کنار تانکهای اسرائیلی رو به خانهها موضع گرفتند. من روی بام ایستاده بودم. بقیه همقطارانم در حالی که پلاکارد «جنبش همبستگی بینالمللی» را بالای سر داشتند در مقابل تجهیزات ارتش جمع شدند و راشل با بلند گو با آنها شروع به صحبت کرد.
از دهان سربازان تانک، حرفهای رکیک بیرون میآمد و از ما میخواستند که برویم رد کارمان. چند تیر هشدار به زمین شلیک کردند و گاز اشک آور انداختند که با وزش باد به سمت شرق پراکنده شد. از رویارویی ما با بولدوزرها چند دقیقهای میگذشت که ناگهان تغییر مسیر داده، به سمت شرق راندند. پنج نفر از همقطاران ما به تعقیب بولدوزر پرداختند. من و یکی دیگر از بام خانه پایین آمدیم. راشل همچنان داشت با بلندگو با سربازان صحبت میکرد. سربازان قصد داشتند او را به تانک نزدیک کنند، ولی راشل به علت رفتار بینزاکت و تهاجمی آنها، امتناع کرد.
16-15
از دور دیدیم بولدوزرها دوباره به خاک فلسطین تعرض کرده، شش تن از دوستان ما سعی میکنند جلوی آنها را بگیرند. بنابراین تانک را به حال خود گذاشتیم و به دوستان پیوستیم. در این گیرو دار، یک همقطار آمریکایی به نام «ویل» به کپهای از سیم خاردار کوبیده شد.شانس آورد که بولدوزر ترمز کرد و به موقع عقب کشید. لباسش به سیمخاردار گیر کرده بود که به کمک ما خلاص شد. تانک به نزدیکی ما آمد. سربازی سرش را از برجک آن بیرون آورد؛ چشمانش ناگهان گرد شد؛ گویی انتظار نداشت «ویل» را زنده ببیند.
45/16-16
روی ساختمانهای مخروبه رفتیم تا نگذاریم بولدوزرها به زمینهای فلسطینیها آسیب برسانند. رانندگان بولدوزرها فحش میدادند، میخندیدند و شکلک درمیآوردند.
17-45/16
یکی از اهالی رفح پزشکی بود که راشل و سایر دوستان ما اغلب در خانه او اقامت میکردند. بولدوزری به سمت خانه او آمد. راشل سر راه نشسته بود. از روی بلندی به خوبی میتوانستیم دوروبرمان را ببینیم. راشل کت نارنجی براق به تن داشت و در فاصله حدود 15متری بولدوزر روی زمین نشسته بود. در این اثنا مثل بقیه همقطارانمان، که توانسته بودند بولدوزرها را به عقب نشینی وادار کنند، شروع به جنب وجوش و فریاد کرد.
بولدوزر همچنان جلو میآمد و در نزدیکی راشل خاک را زیرورو میکرد. تلی از خاک که با بیل بولدوزر کنده شده بود شکل گرفت. اگر همانجا ترمز کرده بود شاید در نهایت پاهایش میشکست. اما بولدوزر با پیشروی خود، راشل را به زیر کشید.
به طرف بولدوزر دویدیم. داد و فریاد راه انداختیم. یکی از دوستان با بلندگو فریاد میکشید؛ اما راننده همچنان بیاعتنا به داد و قال ما به پیش راند و راشل را کاملاً زیر گرفت. سپس بدون آنکه بیل را بلند کند، دنده عقب گرفت و همینطور که به خط مرزی باز میگشت راشل را روی زمین خردوخمیر کرد.
سه نفر به طرف راشل دویدند و بیدرنگ کمکهای اولیه را شروع کردند. بدنش آش و لاش، صورتش خونین و پوستش کبود شده بود. با صدای ضعیف و حلقومی گفت: «کمرم شکست!» دیگر از او چیزی نشنیدیم. او را به پهلو خواباندیم تا در صورت استفراغ یا خونریزی، خفه نشود.
علائم خونریزی مغزی را تشخیص دادیم. سرش را بالا گرفتیم و دائم با او حرف میزدیم تا هوشیاریاش حفظ شود. بولدوزری که در فاصله سی متری از ما کار میکرد دست کشید و به سمت مرز عقب نشست و در نزدیکی بولدوزر قاتل توقف کرد. تانک به ما نزدیک شد تا اوضاع را بررسی کند. نعرهزنان گفتیم بولدوزر از روی دوستم عبور کرده و او میمیرد. اما دریغ از کلامی که از دهان سربازان بیرون بیاید. نه کمک کردند و نه سوالی پرسیدند. با بیسیم پیامهایی ردوبدل کردند و بدون عقبنشینی میان دو بولدوزر توقف کردند.
یکی از همقطارانم به خانه دکتر دوید تا او را برای کمک بر بالین راشل بیاورد و آمبولانس خبر کند. ما با تلفنهای همراه خود نمیتوانستیم شماره اورژانس را بگیریم. به سربازان اطلاع دادیم آمبولانس فلسطینی در راه است تا به سویش تیراندازی نکنند.
15/17-17
آمبولانس رسید. امدادگران با به خطر انداختن جانشان از آمبولانس بیرون آمدند و برای انتقال راشل دوان دوان به نوار مرزی رفتند. ما نیز همچون سپر انسانی نگذاشتیم تیراندازان تانک به امدادگران آسیب برسانند؛ قبلا بارها مرتکب این عمل شده بودند.
از بولدوزرها عکس گرفتیم، اما تصویربرداری از راننده به خاطر شیشههای دودی اتاقک بولدوزر ممکن نشد. راشل را به آمبولانس رساندند. چشمانش باز بود و هنوز نفس میکشید. اما آثار درد شدید از سیمایش پیدا بود. چهار همقطارم راشل را تا بیمارستان «النجار» همراهی کردند.
20/17
جسد راشل را که رویش ملافه سفیدی بود از اورژانس خارج کرده، مرگ او را به همه اعلام کردند.
«تمام شد»
محمد، از دوستان ما و عضو قابل اعتماد جنبش، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، بغض راه گلویش را بسته بود، گفت: «تمام کرد.» نمی توانستم مرگ سریع راشل را باور کنم. حیرتزده و مبهوت به دیوار تکیه دادم و ناگهان مانند دیگران بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. محمد به یکی از شبکههای تلویزیونی بینالمللی این حادثه دلخراش را خبر داده بود.
و اما بعد......
من و راشل در یک کالج تحصیل میکردیم. اما آشنایی ما دورادور بود. روزی که به من ایمیل زد و گفت قصد دارد یکسره به رفح بیاید بسیار خوشحال شدم. ملحق شدن عضوی جدید برای مدتی طولانی به ما بهخصوص شخصیتی متعهد و ایثارگر چون راشل تصادفی هیجانانگیز وغيرقابل تصور بود.
راشل به نیت اقامت دو یا چند ماهه به رفح آمد. اما انگیزه و رویای بزرگتری در سر میپروراند: خواهرخواندگی رفح با المپیا در آمریکا. در صورت تحقق این آرزو، افراد وموسسات هر دو شهر، مدارس و مراکز آموزشی، بیمارستانها، صاحبان حرفهها و مشاغل و..... در ارتباط اختصاصی دوسویه به یکدیگر خدماترسانی کرده، تعامل میکنند. المپیا با چند شهر دنیا چنین ارتباطهایی دارد.
راشل با دهها فرد و سازمان در رفح تماس گرفت تا موافقت آنها را با اعزام گروههایی از المپیا به این منطقه و متقلابلآً استقرار گروههایی از اهالی رفح در المپیا بگیرد. رویای زیبایی بود که من به یاد او برای عملی ساختنش تلاشی پیگیرانه خواهم کرد.
خلاقیت و ابتکار از خصوصیات راشل بود. در المپیا هرساله رژهای با شرکت نمایندگان نژادها، طبقات، گرایشهای سیاسی ودیگر اقشار جامعه به نام «راهپیماییگونهها» برگزار میشود که هر شرکتکنندهای اندیشه، اعتقادات، انگیزهها و مرام خود را در قالب عروسکهایی در ابعاد، رنگها و شکلهای دلخواه معرفی میکند. در آوریل 2002 راشل تصمیم گرفت گروهی را با لباس کبوتر در اعتراض نمادین به جنگ افغانستان، عراق و تمام جنگها در این رژه شرکت دهد. برای هماهنگی نیز تماسهایی گرفت، ایمیلهای فراوانی فرستاد، کارگاههایی به راه انداخت و چندین تابلو درست کرد.
هفت هفته اقامت او در رفح تأثیر شگرفی بر مردم این دیار برجای گذاشت. عده زیادی برای نمایش عمق اندوه خود در تشییع جنازهاش شرکت کردند. کودکان رفح از او خاطرات خوشی به یاد دارند. تنقلاتی به آنان میداد و گاهی نیز همبازیشان میشد.
رابطهاش با پزشک فلسطینی، همسر و فرزندانش نزدیک و صمیمانه بود، و همیشه به او اصرار میکردند نزدشان بماند.ما اقامت در خانههایی را در امتداد مرز با اسرائیل که بیش از دیگر نقاط در معرض خطر و تهدید بودند انتخاب میکردیم. تا آن زمان، هفتصد خانه را در رفح توسط اسرائيليها تخریب شده بود.
سربازان اسرائیلی مرتباً با تانک در مرز گشت میزنند و بسیاری اوقات بیآنکه کسی به سویشان تیر یا سنگ انداخته باشد، بیهدف به خانهها و خیابانها تیراندازی میکنند. ما پارچهنوشتههای عریض و بزرگ روی خانهها نصب میکنیم. شاید که این کار آنها را از تیراندازی کور و اقدام به تخریب خانهها منصرف سازد. در صورت لزوم، از نورافکن، اسباب و لوازم شب تاب و براق و بلندگو برای اطلاع حضور خودمان به نیروهای اسرائیلی استفاده میکنیم.
راشل برای روز بینالمللی اقدام در ماه مارس، تظاهراتی را در اعلام همبستگی با مردم عراق در رفح ترتیب داد که صدها بلکه هزاران فلسطینی با وجود هوای نامساعد، در آن شرکت کردند. «جنگ با عراق را متوقف کنید»، «جنگ با رفح را متوقف کنید» شعار پلاکاردهای او بود.
رفيق ما در مراقبت از غیرنظامیان فلسطینی بهویژه کارکنان و کارگران چاه اصلی آب رفح، که اسرائیلیها تخریب کرده بودند، کم نمیگذاشت. حتی در اوقاتی که تانکی در اطراف پرسه نمیزد گاهی در کنار کارگران میماند و خود را سپر بلای آنان میکرد تا مرمت چاه تمام شود.
از دولت و دولتمردان آمریکا دل کندهایم و چشم امید به اقدامی شایسته از آنها نداریم. استخوانهای راشل زیر شنی و بیل مکانیکی بولدوزر ساخت شرکت چندملیتی آمریکایی کاترپیلار خرد شد. از مجموعه کمکهای خارجی آمریکا به کشورهای دنیا یک چهارمش به اسرائیل و عمدتاً در قالب تجهیزات نظامی اعطا میشود.
قاره آفریقا مسکن دهها میلیون انسان نیازمند و قحطی زده است. ولی کمکهایی که به این مردم میشود در قیاس با دریافت باج و خراج نجومی اسرائیل شش میلیونی از آمریکا همچون وزن پشه در برابر فیل است. بهجرأت ادعا میکنیم مساعدتهای مالی آمریکا به اسرائیل به مراتب بیشتر از بودجه تخصیصیافته به پنجاه ایالت آمریکاست. سربازان اسرائیلی با گلولههای تفنگهای ام-16 آمریکایی سینه فلسطینیها را میشکافند، و با هلیکوپترهای آپاچی و جنگندههای اف-16 آمریکایی موشکها و راکتها را برخانههای فلسطینیان میبارند.
سفارت آمریکا از نیت خصمانه سربازان اسرائیلی درباره ما مطلع بود. اما سکوت کرد. قطعاً این نوع واکنشهای منفعلانه در آینده نیز تکرار خواهد شد.
شاید دولت آمریکا اظهار تأسف کند. اما دفاع از اسرائیل برایش ارجحیت دارد.از طرفی، مسببان این حادثه غمانگیز را گروهی جوان بیمسئولیت و احساساتی معرفی خواهد کرد. مطمئن نیستیم تحقیقاتی در این باره در حال انجام باشد؛ نه کسی با ما تماس گرفته نه کسی از منطقه و محل وقوع جنایت دیدن کرده است.
در گرامیداشت مرگ راشل به رسم و سنت فلسطینیها عمل کردیم. آنها از عکس راشل پوستر درست کردهاند و او را شهید میگویند. ما هم در نقاطی که راشل رفت و آمد میکرد پوسترهایش را نصب کرده ایم.
امیدواریم مرگ راشل توجه دنیا را به خشونتهای ددمنشانه اسرائیل جلب کند، زیرا چگونگی قتل او دلیلی محکمهپسند است بر کشتن غیرنظامیان و افراد بیسلاح بهدست اسرائیلیها.
فلسطینیان میگفتند: «تو خارجی بودی، اکنون از مایی.»
مجله سوره 27
تصاویری از شهید راشل کوری

راشل در دوران کودکی


راشل به همراه دوستانش در اعتراض به کشتار فلسطینیان

راشل در حال جلوگیری از تخریب خانه فلسطینی ها

بی توجهی بولدوزر اسرائیلی به راشل








و ... شهادت مظلومانه راشل کوری
در زیر شنی سرد و سخت بولدوزرهای آمریکایی اهدایی به اسرائیل

پدر و مادر راشل کوری
نامه های راشل
شهادتی صميمانه از آنچه بر فلسطين می رود
روز شانزدهم ماه مارس ۲۰۰۳، يکی از اين گروههای طرفدار صلح به نام (جنبش همبستگی بين المللی) در غزه می خواست در مقابل سربازان اسرائيلی بايستد و مانع خراب کردن خانه ها بشود. "راشل کوری" دختر آمريکايی بيست و سه ساله، يکی از اعضای اين گروه بود که وقتی يک تانک اسرائيلی به سوی خانه ای می رفت، خود را به مقابل خانه رساند و روی زمين نشست. رانندهء بولدوزر برای اينکه او را از آنجا براند، خاک و سنگ بر سرش ريخت اما راشل همچنان استوار، بر جا نشست. راننده، بولدوزر را به حرکت درآورد و با قساوت تمام او را زير چرخهای خود گرفت و از روی پيکر او رد شد.
آن روز، دو هفته بود که راشل در فلسطين به سر می برد و توسط "ای. ميل" و تلفن با خانواده اش ارتباط داشت. آنچه در زير می آيد سه نامه از آخرين يادداشتهايی است که راشل، برای مادرش نوشته و در آن از رنج مردم فلسطين و از بزرگواری و مهرورزی آنها می گويد و از شقاوت و بيرحمی ارتش اسرائيل. نامه های او شهادتی است عينی و از سر صدق، از آنچه بر فلسطين می رود.
۲۰ فوريه ۲۰۰۳
مامان،
امروز، ارتش اسرائيل در جاده غزه، چندين خندق کند، و دو پست اصلی بازرسی که در اين جاده بود بسته شده است. معنی اش اينست که دانشجويان فلسطينی که می خواستند در ترم جديد دانشگاه ثبت نام کنند، ديگر نمی توانند به آنطرف بروند، مردم نمی توانند سر کارشان بروند، و آنها که در آنطرف بودند، گير افتاده اند و نمی توانند به خانه هايشان برگردند. گروههای داوطلب بين المللی هم که در کرانهء غربی رود اردن هستند نمی توانند به ديدارهايشان ادامه بدهند. ما، می توانيم به آنطرف برويم، به شرط اينکه از "سفيد" بودنمان به عنوان يک امتياز استفاده کنيم! البته ممکن هم هست که در هر حال دستگير و از اينجا اخراج بشويم. هيچيک از افراد گروه حاضر نيست دست به چنين ريسکی بزند.
نوار غزه حالا به سه قسمت تقسيم شده. صحبت از "اشغال مجدد غزه" می شود، اما فکر نمی کنم اين، عملی شود، به نظر من، چنين کاری از جانب اسرائيل، از نظر جغرافيای سياسی، بسيار احمقانه است. بيشترين احتمال، به نظرم، افزايش شبيخونهای ريز و درشت است، البته دور از چشم تيزبين جهانيان و خشم و نفرت آنها، و احتمالا تحت پوشش طرح معروف "جابجايی جمعيت". اشغال مجدد غزه، با اعتراضات و خشم و نفرتی روبرو می شود به مراتب بيشتر از کشتارهايی که به دستور شارون در طول مذاکرات صلح صورت گرفت. طرح شارون برای غصب زمينها و ايجاد مستعمره های تازه [شهرکهايی که اسرائيل در خاک فلسطين و با غصب زمينهای فلسطينيها می سازد و مهاجرين يهودی را در آن سکنا می دهد.] در همه جا در حال اجراست و آرام آرام ولی مطمئن، تمام امکانات خودمختاری فلسطينيها را از بين می برد.
من فعلا در رفح می مانم و خيال ندارم به طرف شمال بروم. نسبتا احساس امنيت می کنم و بيشترين احتمال در صورت يک حمله و شبيخون بزرگ، دستگيريست.
می دانی، حالا من با تعداد زيادی فلسطينی آشنا هستم که با مهربانی بسيار از من مراقبت می کنند. من يک سرماخوردگی کوچک پيدا کرده بودم و آنها با دادن آب ليمو به مداوای من کمک کردند. زنی که کليد خوابگاه ما را در اختيار دارد، هميشه از من احوال تو را می پرسد. او يک کلمه انگليسی نمی داند ولی هميشه حال تو را می پرسد و می خواهد مطمئن باشد که من به تو تلفن می کنم.
با بوسه برای تو، بابا، سارا، کريس، و همه
۲۷ فوريه ۲۰۰۳
دوستت دارم. دلم واقعا برايت تنگ شده. شبها کابوسهای وحشتناکی می بينم، تانکها و بولدوزرها را می بينم که دور خانه را گرفته اند و من و تو هم داخل خانه هستيم. گاه، آدرنالين نقش بيحس کننده بازی می کند.
در چند هفته اخير، غروبها يا در طول شب اوضاع را ذهنم مرور می کنم. من واقعا برای اين مردم نگرانم. ديروز، پدری دست دو بچه اش را گرفته بود و در تيررس تانکها، تفنگچيها، بولدوزرها و جيپهای ارتشی می گشت و می خواست آنها را از آنجا دور کند چون فکر می کرد خانه اش را با ديناميت منفجر می کنند. من و "جنی" همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه مانديم. در واقع، اين ما بوديم که، به خاطر يک اشتباه در ترجمه، اين گمان را برای او ايجاد کرده بوديم که خانه اش منفجر خواهد شد. در حقيقت، سربازان اسرائيلی می خواستند يک تلهء انفجاری را از راه دور منفجر کنند، تله ای را که احتمالا مبارزان فلسطينی قبلا کار گذاشته بودند. در همينجا بود که، روز يکشنبه، حدود ۱۵۰ مرد فلسطينی را در يکجا جمع کرده بودند و در حاليکه تفنگهای سربازان اسرائيلی بالای سرشان آمادهء شليک بود، تانکها و بولدوزرها ۲۵ گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند، يعنی جايی را که ممر معاش ۳۰۰ نفر بود. تله، درست روبروی گلخانه ها قرار داشت، درست در نقطه ای که تانکها از آنجا وارد می شدند. من از ديدن آن مرد که فکر می کرد اگر با دو بچه اش از خانه خارج شود و آنطور در تيررس تانکها بچرخد بيشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا می ترسيدم که آنها کشته شوند، و برای همين سعی کردم خودم را بين آنها و تانک حايل کنم. اين مسايل هر روزه پيش می آيد. اما ديدن آن پدر که با دوتا بچهء کوچولويش در بيرون سرگردان بود و بی نهايت غمگين به نظر می رسيد، برايم لحظهء بخصوصی را ساخته بود، شايد برای اينکه می دانستم که اشتباه ما در ترجمه بوده که باعث شده او از خانه اش بيرون برود.
من خيلی روی حرفهايی که تو در تلفن گفتی؛ دربارهء اينکه خشونتهای فلسطينيها کمکی به حل قضيه نمی کند، فکر کردم. دو سال قبل شش هزار نفر از اهالی رفح در اسرائيل کار می کردند، اين کارگران، امروز فقط ششصد نفرند. و از اين ششصد نقرهم، بسياری شان از اينجا رفته اند چون سه پست بازرسی بين اينجا و اشکلون (نزديکترين شهر اسرائيل) داير کرده اند که يک فاصلهء چهل دقيقه ای را که راه هر روزهء کارگران بوده، تبديل کرده به يک مسافرت دوازده ساعته و در واقع غيرممکن. به اضافه، رفح که در سال ۱۹۹۹ به عنوان سرچشمهء رشد اقتصادی شناخته می شد، امروز کاملا ويران است: پيست فرودگاه بين المللی غزه خراب و فرودگاه بسته شده، مرزهای تجاری که با مصر وجود داشت، حالا پر از تفنگداران ويژه و سربازان اسرائيلی است که در راه به کمين می نشينند، راه رسيدن به دريا، طی دو سال اخير با ايجاد پست بازرسی و ايجاد مستعمرهء "گوش کاتفی" مسدود شده است. از شروع انتفاضه تا کنون ششصد خانه در رفح خراب شده، اکثريت ساکنان اين خانه ها هيچ ارتباطی با مبارزان نداشتند، فقط، در نزديک مرز زندگی می کردند. فکر می کنم، حتی از نظر رسمی، می توانيم بگوئيم که امروز، رفح فقيرترين نقطهء دنياست، در حاليکه در گذشتهء نزديک، در اينجا يک طبقهء متوسط وجود داشت. اخيرا شواهدی به دست آورده ايم که در گذشته، کشنيهايی که می بايد گلهای غزه را به سمت بازارهای اروپا ببرند، هفته ها برای کنترل امنيتی در معبر "ارض" منتظر می ماندند. به راحتی می توانی تصور کنی که شاخه های گل که بعد از دو هفته معطلی در کشتی به بازار می رسند چه وضعی دارند و چه بازاری می توانند پيدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و اين مردم را از باغ و باغچه شان جدا کردند.
چه چيز برای اين مردم مانده؟ اگر پاسخی داری به من بگو. من ندارم. اگر هر کدام از ما زندگی آنها را می ديديم؛ می ديديم که چطور آسايش و رفاه از آنها سلب شده، می ديديم که چطور با بچه هايشان در جاهايی شبيه انبار و پستو زندگی می کنند؛ اگر اين چيزها برای خودمان پيش می آمد و می دانستيم که، سربازها، تانکها و بولدوزرها می توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه هايی را که طی زمان ساخته ايم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه ۱۴۹ نفر ديگر، ساعتها و ساعتها بازداشت کنند، فکر کن، آيا برای دفاع از خودمان و از چيزهای اندکی که برايمان مانده، از هر وسيله ای، حتی خشونت آميز، استفاده نمی کرديم؟ به نظر من چرا. من به اين فکر می کنم، بخصوص وقتی باغ و باغچه های گل و ميوه را می بينم که خراب شده، درختهای ميوه را می بينم که بعد از سالها زحمت، شکسته و نابود شده است. چقدر طول می کشد روياندن و بزرگ کردن گياهی و اين کار به چه اندازه عشق و محبت نياز دارد. معتقدم که در شرايط مشابه، اکثريت مردم، هر طور که بتوانند، از خود دفاع می کنند. فکر می کنم عمو "گريچ" همين کار را می کند. فکر می کنم مادر بزرگ هم اينکار را می کند. فکر می کنم خودم هم خواهم کرد. از من می خواهی که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم. ديروز، وقتی آن تله منفجر شد، شيشه های تمام خانه های مسکونی اطراف فرو ريخت. ما داشتيم چای می نوشيديم و من می خواستم با آن دوتا کوچولو بازی کنم.
تا الان، اوقات سختی را گذرانده ام. تحمل اينهمه محبت و مهربانی برايم بسيار دشوار است، آنهم از جانب مردمی که مستقيما با مرگ رو در رو هستند.
می دانم که در آمريکا، همه چيز اينجا اغراق آميز به نظر می رسد. صادقانه بگويم، گاه، ملاطفت مطلق اين مردم که حتی در همان زمان که خانه و زندگی شان درهم کوبيده می شود، مشهود است، برای من سوررئاليستی است. برايم غيرقابل تصور است که آنچه در اينجا می گذرد، می تواند در دنيا پيش بيايد بدون اينکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومی در پی داشته باشد. اينها قلبم را به درد می آورد، همانطور که در گذشته هم برايم دردناک بود. چه چيزهای شنيعی که اجازه می دهيم در جهان بگذرد.
بعد از اينکه با هم حرف زديم، به نظرم آمد که تو حرفهای مرا بطور کامل باور نمی کنی. البته فکر می کنم اينطوری بهتر است، به خاطر اينکه من، روحيهء انتقادی و مستقل را از همه چيز بالاتر می دانم و در ضمن فهميده ام که در مقابل تو، نيازی ندارم که آنچه را فکر می کنم توجيه کنم. و برای اين، دلايل زيادی هست، از جمله اينکه می دانم تو هم در تحقيقات خودت مستقل هستی. با اينهمه، در مورد کاری که می کنم نگرانم.
مجموعهء شرايطی که در بالا سعی کردم توضيحشان بدهم، و خيلی چيزهای ديگر، بتدريج چيزی را می سازد؛ اغلب پنهان اما عظيم و سنگين: يعنی حذف و تخريب قابليت گروه خاصی از مردم برای ادامهء بقاء و زنده ماندن. اين چيزی است که من در اينجا شاهدش هستم. قتل و کشتار، حمله های موشکی، مرگ بچه ها با گلوله، اينها قساوت است. و وقتی همهء اينها را يکجا در ذهنم جمع می کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت می کنم. اکثريت غالب اين مردم، حتی اگر از نظر اقتصادی امکان گريز از اينجا را داشته باشند، حتی اگر واقعا بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند (و اين، به نظر می رسد کوچکترين هدف سفاکيهای شارون است)، نمی توانند. برای اين که حتی نمی توانند برای تقاضای ويزا به اسرائيل بروند، و برای اينکه کشورهای ديگر اجازه ورود به آنها نمی دهند (نه کشور ما و نه کشورهای عربی). برای همين است که من فکر می کنم وقنی تمام امکان زنده بودن فقط در يک وجب جا (غزه) خلاصه می شود و از آن نمی توان خارج شد، می توانيم از "نسل کشی" حرف بزنيم. شايد تو بتوانی معنی "نسل کشی" را، طبق قوانين بين المللی تعريف کنی. من الان آنرا در ذهن ندارم. اما من، اينک بهتر می توانم آن را تصوير کنم، البته اميدوارم. فکر می کنم تو می دانی که من دوست ندارم از اين کلمات سنگين استفاده کنم. ولی واقعا سعی می کنم آنرا تصوير کنم و بگذارم ديگران خودشان نتيجه گيری کنند. و با اينحال، همچنان به توضيح و تشريح موقعيت ادامه می دهم.
من فقط می خواهم برای مادرم بنويسم و به او بگويم که من شاهد اين نسل کشی تاريخی و حيله گرانه هستم، که واقعا وحشت دارم، که مدام اعتقاد عميق خود را به انسانيت و شفقت انسان مورد سئوال قرار می دهم. اينها بايد متوقف شود. فکر می کنم چقدر خوب است که همهء ما، همهء کارهای ديگر را رها کنيم و زندگی خود را وقف اين کار کنيم. اصلا فکر نمی کنم که اين کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادی کنم و بخندم. ولی در عين حال می خواهم که اينها متوقف بشود، بيرحمی و شقاوت. اين چيزی است که حس می کنم. من احساس تااميدی می کنم. من متأسفم که اين پستی و دنائت جزو واقعيتهای جهان ماست، و اينکه ما، در عمل در آن شرکت می کنيم. اين، آنی نيست که من برايش به دنيا آمدم، اين، آنی نيست که مردم اينجا برايش به دنيا آمده باشند، اين، دنيايی نيست که تو و بابا آرزويش می کرديد؛ وقتی تصميم گرفتيد مرا داشته باشيد.
اين، آنی نيست که من وقتی به درياچهء "کاپيتال" نگاه می کردم، می گفتم "اينست دنيای بزرگ! و منهم در آنم". من دوست ندارم بگويم که می توانم در اين دنيا در آسايش به سر ببرم و بدون هيچ نگرانی و در بيخبری کامل از شرکت خودم در اين "نسل کشی"، زندگی کنم.
باز هم انفجار بزرگی در دوردست.
وقتی از فلسطين برگردم، با کابوسهايم دست به گريبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اينکه در اينجا نمانده ام. اما می توانم خود را در کار زياد غرق کنم. آمدن به اينجا يکی از بهترين کارهايی است که تا بحال انجام داده ام. خواهش می کنم وقتی به نظر خل می آيم، يا اگر ارتش اسرائيل گرايشات نژادپرستانه خود را، که می خواهد "سفيد"ها را زخمی نکند، کنار بگذارد، علت آنرا شرافتمندانه به اين تعبير کن که من در ميانهء يک "نسل کشی" هستم که خودم هم بطور غيرمستقيم از آن حمايت می کنم و دولت من در آن مسئوليت زيادی دارد.
دوستت دارم، همانطور که بابا را. متأسفم از اين که نامهء بدی نوشته ام.
خوب، الان آدم جالبی که کنار من است کمی نخود به من داده، بايد آنها را بخورم و تشکر کنم.
راشل
۲۸ فوريه ۲۰۰۳
مامان، ممنونم که به آخرين "ای. ميل" من جواب دادی. به اين ترتيب من می توانم از شما و همهء آنها که نگران من هستند خبر داشته باشم. بعد از اينکه آن نامه را برای تو نوشتم، به مدت ده ساعت از گروه خودم جدا ماندم. اين مدت را در ناحيهء "حی سلام" در يک خانواده گذراندم. آنها کابل تلويزيون داشتند و مرا به شام مهمان کردند. دو اتاق جلويی خانهء آنها عملا غيرقابل استفاده است چون ديوارهايش با توپ و خمپاره سوراخ شده است. حالا همهء خانواده؛ پدر و مادر و سه بچه، در يک اتاق می خوابند. من روی زمين، پهلوی کوچکترين دخترشان که اسمش ايمان است، خوابيدم. ما دو نفر يک لحاف داشتيم. ديشب، کمی به اين دختر برای انجام تکاليف انگليسی اش کمک کردم و بعد هم همگی فيلم "پت سيمتری" را نگاه کرديم که فيلم ترسناکی بود. به نظر همه شان عجيب می رسيد که ديدن اين فيلم برای من دشوار بود.
جمعه روز تعطيل است و وقتی بيدار شدم، آنها "گومی بيرز" را که به زبان عربی دوبله شده، تماشا می کردند. با آنها صبحانه خوردم و وقتی با بچه ها روی بستهء رختخوابها نشستم و تلويزيون نگاه کردم، ياد کارتن روزهای شنبه افتادم. بعد از آن، پياده به سمت "بارازيل" راه افتادم. جايی که نضال، منصور، رفعت، مادر بزرگشان و همه آن فاميل بزرگی که با مهربانی مرا پذيرفته بودند، زندگی می کنند. (يکروز، مادر بزرگ يک داستان مصور در بارهء دخانيات، به زبان عربی، داد من بخوانم در حاليکه با انگشت به رنگ سياه شال خودش اشاره می کرد. به نضال گفتم به او بگويد که مادر من خيلی خوشحال می شود اگر بداند کسی کتابی به من می دهد درباره اينکه چطور دود ريه هايم را خراب می کند.). در اردوگاه ناصريه، زن برادر او را هم ديدم و مدتی با بچهء کوچولويش بازی کردم. زبان انگليسی نضال هر روز بهتر می شود. او تنها کسی است که مرا "خواهر من" خطاب می کند. او دارد به مادرش هم ياد می دهد که وقتی مرا می بيند به انگليسی بپرسد "حالت چطوره؟".
ما هر روز صدای تانکها و بولدوزرها را می شنويم، از خيلی نزديک. اما اين مردم همبستگی و برادری زيادی با هم دارند، همينطور با من. وقتی با دوستان فلسطينی هستم کمتر احساس وحشت می کنم تا وقتی که می خواهم به عنوان يک ناظر حقوق بشر يا خبرنگار يا مبارز واکنش نشان بدهم. اين مردم نمونه خوبی هستند برای اين که آدم ياد بگيرد که چطور در راههای طولانی و سخت مقاومت کند. می دانم که اين شرايط، با شدت و ضعف کوناگون بر آنها حادث می شود (و سرانجام هم می تواند نابودشان کند)، ولی از قدرت آنها در حفظ و نشان دادن شرف انسانی شان حيرت می کنم. در شرايط فوق العاده دشواری که به سر می برند می خندند، سخی و بخشنده هستند، زندگی خانوادگی را حفظ می کنند، و اينهمه، با حضور مداوم مرگ...
حالا، بعد از اين صبح خوبی که گذراندم، حالم کمی بهتر است. گاه، وقتی فکر می کنم که ما تا چه حد قادريم بدی کنيم، از همه چيز نااميد می شوم و تا بحال هم وقت زيادی را برای نوشتن و توضيح اين نااميديها و سرخوردگيها گذرانده ام. اما حالا بايد بگويم که قدرت و ظرفيت آدمی را برای خوب بودن، حتی در موقعيت های دشوار شناخته ام و اين را قبلا نمی دانستم، فکر می کنم نام دقيق آن بزرگواری و مناعت است.
دوست دارم شما هم روزی اين آدمها را ملاقات کنيد. شايد، با کمی شانس، اين روز پيش بيايد.
راشل کوری
بيانيه جنبش همبستگي بين المللي
در رابطه با قتل دانشجوي آمريكايي توسط ارتش اسرائيل
امروز راشل كوري زن 23 آمريكايي متولد المپيا در واشنگتن كه از داوطلبين جنبش همبستگي بين المللي بود در نوار غزه توسط ارتش اسرائيل به قتل رسيد. راشل بر سر راه يك بولدوزد كه به طرف او مي آمد ايستاده بود. وقتي بولدوزر از توقف خودداري كرد او از خرابه هايي كه جلوي آن جمع شده بود بالا رفت تا با توجه به اين كه ژاكت فلوروسنس نيز به تن داشت مستقيم مقابل چشم راننده قرار بگيرد .
بولدوزر به پيشرفت خود ادامه داد تا او زير خرابه ناشي از ويراني از چشم پنهان شد. پس از ناپديد شدن او راننده به پيشروي ادامه داد تا درست بر بالاي پيكر او قرار گرفت راننده تيغ بولدوزر را عقب نكشيد و پيكر راشل توسط آن درهم شكسته شد بعد راننده عقب رفت بطوري كه بطور مشخص از روي پيكر او رد شود .هفت تن فعالين ديگر به طرف پيكر راشل دويدند. يك آمبولانس او را به بيمارستان النجار رساند كه راشل آنجا چشم از دنيا فروبست .
ارتش اسرائيل مداوما خانه هاي فلسطيني ها را با بولدوزر ويران مي كند ..... جنبش همبستگي بين المللي از جامعه مي خواهد سكوت خود را در برابر نقض وحشيانه حقوق بشر توسط اسرائيل بشكند.
شهروندان بين المللي در فلسطين سعي مي كنند از جان مردم و حقوق انساني آنها دفاع كنند دقيقا به اين دليل كه نهادهاي بين المللي حاضر به انجام اين كار نيستند. دهها فلسطيني بطور سيستماتيك روزانه به قتل مي رسند، و امروز يك مدافع زيبا و با وجدان آمريكايي حقوق بشر به خاطر حفاظت از يك خانواده فلسطيني به قتل رسيد... ما از دولت ايالات متحده مي خواهيم كه در زمينه اين ماجرا تحقيقات مستقل به عمل آورد تا معلوم شود دولت اسرائيل 2/2 ميليارد دلار كمك نظامي را كه ما ساليانه به اين دولت مي دهيم چگونه مصرف مي كند. پول و اسلجه آمريكا روزانه توسط نظاميان اسرائيل براي كشتار شهروندان بيگناه به كار مي رود. بولدوزري كه راشل كوري را به قتل رساند يك بولدوزر كاترپيلار بود .
بيانيه پدر و مادر راشل ، كري و سيدني كوري
ما اكنون در حال سوگواري هستيم و تلاش مي كنيم جزئيات مربوط به مرگ راشل در نوار غزه را به دست بياوريم. ما فرزندانمان را طوري پرورش داديم كه زيبايي هاي جامعه جهاني و خانواده را پاس بدارند و افتخار مي كنيم كه راشل توانست بر اساس باورهايش زندگي كند. او سرشار از عشق و احساس وظيفه نسبت به همنوعانش در همه جاي جهان بود. و او جانش را براي دفاع از آنها كه خود بي دفاع هستند گذاشت راشل از نوار غزه براي ما مي نوشت و ما مايليم تجارب او را از زبان خودش در رسانه ها منتشر كنيم .
16 مارس 2003
با سپاس
راشل کوري هم مثل فلسطيني ها زندگي کرد
متن زير پس از ملاقات ادوارد سعيد با خانواده وی و در باره مرگ او و مسائل موجود فلسطين و جامعه عرب نوشته شده است.
اوايل ماه مه امسال براي چند سخنراني به « سياتل » رفته بودم. در طي اقامت کوتاهم در آنجا شبي با خواهر و والدين « راشل کوري» که هنوز از شوک قتل او توسط بولدوزرهاي اسرائيلي در« غزه » در 16 مارس امسال بيرون نيامده بودند، ملاقات کردم. آقاي «کوري» به من گفت که او خود بولدوزر مي رانده است، البته نه بولدوزر 60 تني که توسط کارخانه « کاترپيلار» که مخصوص تخريب منازل ساخته شده است ، بولدوزر دخترش را که شجاعانه براي جلوگيري از تخريب خانه يک فلسطيني در « رفاه» تلاش مي کرد به قتل رساند.
در ملاقاتم با خانواده کوري دو مسئله توجه ام را شديدا به خود جلب کرد. يکي داستاني بود که در باره بازگرداندن جسد دخترشان به آمريکا تعريف مي کردند. آنها بلافاصله با سناتورهاي انتخابي شان، «پتي موري» و« مري کانت ول »، که هر دو دموکرات هستند تماس گرفته و ماجراي قتل دخترشان را تعريف کردند و عکس العمل هاي قابل پيش بيني مثل ابراز انزجار، شوک ، خشم و قولي براي رسيدگي به ماجرا نيز دريافت کردند. دو سناتور پس از بازگشت به واشنگتن ديگر با خانواده «کوري » تماس نگرفته و هيچ رسيدگي انجام نشد. همانطور که قابل پيش بيني بود لابي طرفدار اسرائيل ماجرا را از ديدگاه خود براي آنان توضيح داده و آنان را قانع کرده بودند که مسئله را پي گيري نکنند. شهروندي آمريکائي توسط سربازان کشوري ديگر که ظاهرا دوست آمريکا است کشته مي شود و هيچ پي گيري و سوالي در مورد مرگ وي صورت نمي گيرد.
اما نکته دوم و براي من شايان اهميت بيشتر، داستان حرکت اين دختر جوان که شجاعانه و ارزشمند است بود. او در شهر کوچک« المپيا» در جنوب «سياتل» به دنيا آمده وبه گروه بين المللي «حرکت همبستگي» پيوسته و براي همراهي با رنج مردمي که هيچگاه آنان را ملاقات نکرده بود به «غزه» مي رود. خواندن نامه هاي او به خانواده اش در باره زندگي روزمره در فلسطين بسيار جالب است، بخصوص وقتي که با سادگي ، محبت و توجهي که فلسطينيان به او ابراز مي کنند را توصيف مي کند. با او مثل خودي ها رفتار مي کنند، چون او هم مثل خود فلسطيني ها زندگي کرده و شريک مشکلات و دغدغه هاي آنان بوده و وحشت زندگي در مناطق اشغالي و تاثيرات منفي آن در کودکان را همه روزه تجربه مي کند.
او سرنوشت آوارگان را و آنچه او تلاش هاي موذيانه دولت اسرائيل براي پاکسازي نژادي با ناممکن ساختن شرايط زندگي براي مردم مي نامد، را به خوبي درک مي کرد. همبستگي او چنان زيبا و تکان دهنده است که يک سرباز وظيفه اسرائيلي به نام« دني» که براي تماس با او از پيوستن به ارتش خودداري مي کند در نامه اي به او مي نويسد:« کاري که مي کني بسيار خوب است. من از تو بسيار متشکرم.»
آنچه که در تمامي نامه هاي او (کل نامه ها در روزنامه گاردين به چاپ رسيده است) بسيار درخشان است، مقاومت قابل ستايش مردم فلسطين، مردم عادي که در سخت ترين و وحشتناک ترين شرايط گرفتار آمده اند و با وجود رنج و عذاب بسيار همچنان براي بقا تلاش مي کنند، مي باشد. ما اين روزها در باره « راه صلح» پيشنهادي آمريکا مطالب بسياري مي شنويم ودر اين ميان آنچه که کاملا از خاطرمان حذف شده اين واقعيت است که مردم فلسطين هنوز تسليم نشده اند و عليرغم تنبيهات مشترک آمريکا و اسرائيل عليه آنان همچنان دسته جمعي مقاومت مي کنند. اساسا وجود همين واقعيت شگفت انگيز موجب بوجود آمدن طرح هاي متعدد به اصطلاح صلح است والا اعتقاد آمريکا و اسرائيل و يا جامعه بين المللي به اينکه خشونت و کشت و کشتار به دلايل انسان دوستانه بايد قطع شود، انگيزه ارائه اين طرح ها نبوده است.
اگر ما واقعيت مقاومت فلسطين را عليرغم کاستي ها و کمبود هايش در نيابيم، به واقع همه چيز را ناديده گرفته ايم. مسئله فلسطين براي صهيونيست ها همواره مشکلي بزرگ بوده است و کليه برنامه هاي پيشنهادي نه در جهت حل مشکلات بلکه براي کاستن از شدت آنها صورت گرفته است. سياست رسمي اسرائيل- چه آريل شارون کلمه «اشغال» را به کار ببرد يا نه،چه چند برج از کار افتاده بي ثمر را تخليه کند يا نه- همواره بر اساس به رسميت نشناختن واقعيت وجود مردم فلسطين و برابر بودن حقوق انساني آنان با اسرائيلي ها و ضايع شدن بي شرمانه حقوق آنان بوده است. در جايي که تعداد اندکي اسرائيلي متهور در طي ساليان گذشته تلاش کرده اند با اين بخش از تاريخ پنهان اسرائيل برخورد کنند،به نظر مي رسد اکثريت يهوديان ساکن اسرائيل و آمريکا اساسا واقعيت وجود فلسطين را يا نفي مي کنند و يا از برخورد با آن خودداري مي ورزند.
آنچه راشل کوري در طي اقامتش در غزه دريافت، دقيقا همان عمق و شدت تاريخ زندگي مردم فلسطين به عنوان يک ملت و نه مجموعه اي از آوارگان بي حقوق بود. او با اين واقعيت اعلام همبستگي کرد و بايد به خاطر داشته باشيم که اين نوع از همبستگي فقط مختص تعدادي خاص نبوده و در سراسر دنيا هزاران نفر آن را دريافته اند. فلسطين و مبارزات مردم آن نقطه اتحاد بسياري شده است. امروزه کلمه فلسطين عليرغم تبليغات دشمنان آن مترادف است با آزادي و روشنگري.
هر کجا که واقعيات ارائه مي گردند، مردم بلافاصله با مبارزات به حق مردم فلسطين اعلام همبستگي کرده و هدف اين جنبش را به رسميت مي شناسند. امري استثنايي است که مسئله فلسطين يکي از موضوعات اصلي گردهمائي ضد جهاني شدن «پورتو آلگرو» و نشست «داووس» و« عمان» در دو سوي از نظر سياسي کاملا متفاوت دنيا بود. اما در اينجا(آمريکا) وسائل ارتباط جمعي با ارائه اخبار کاملا يک جانبه و يا تحريف کامل آن ، نوعي بي خبري محض ايجاد کرده اند. «سي ان ان» و شبکه هاي وابسته به آن هيچگاه ديوار بلند 25 فوتي با 5 فوت ضخامت و 350 کيلومتر طول را که اسرائيل مشغول ساختن آن است، يا جنايات جنگي، تخريب اغلب بي علت و تحقير، ويران ساختن خانه ها، مزارع و کشتار مردم غير نظامي فلسطين و زندگي روزمره آنان را نشان نمي دهند. پس نبايد تعجب کنيم که اکثر آمريکائي ها نظر خوبي نسبت به اعراب و فلسطيني ها ندارند.
و نهايتا به خاطر داشته باشيد که همه ارگان هاي ارتباط جمعي از چپ ليبرال گرفته تا راست ترين آنها همگي ضد عرب، ضد مسلمان و ضد فلسطيني هستند. فقط ببينيد که وسائل ارتباط جمعي چگونه زمينه را براي جنگ غير قانوني و نا منصفانه در عراق آماده ساخته و از خساراتي که تحريم ها در جامعه عراق ايجاد کرده بودند و يا در باره مخالفت ميليون ها مردم در سراسر دنيا چقدر گزارش دادند. کمتر روزنامه نگاري ، به جز« هلن توماس » ، خواهان پاسخ گويي مقامات دولتي درباره دروغ هايي که در مورد قدرت نظامي عراق و خطر عراق براي آمريکا گفته شد، هستند. همه کساني که آن روزها در بوق تبليغات دولتي مي دميدند، توسط وسايل ارتباط جمعي به فراموشي سپرده شده اند و هيچکس سوالي در باره وضعيت غير قابل بخشش در عراق که توسط آمريکائي ها بوجود آمده، نمي کند . مردم عراق در دوران صدام حسين - و البته من معتقدم او ديکتاتوري جاني بود- حداقل از آب، الکتريسيته ، بهداشت و آموزش برخوردار بودند. امروزه همه اينها از ميان رفته اند.
پس جاي تعجب نيست که حملات وسايل ارتباط جمعي و دولت شرور(آمريکا) به جامعه ، فرهنگ، تاريخ و طرز تفکر اعراب که توسط نويسندگان دست نشانده اي چون «برنارد لوئيس» و« دانيل پايپز» رهبري مي شود و سايه ترس از ضد يهود خوانده شدن در صورت کوچکترين انتقاد از سياست دولت اسرائيل عليه مردم بي دفاع غير نظامي و يا «ضد آمريکائي» ناميده شدن در صورت انتقاد از اشغال غير قانوني عراق ، به همگان باورانده است که اعراب واقعا مردمي نامتمدن و بي لياقت بوده؛ و اعراب به دليل شکست تلاش هاي متعدد براي ايجاد دموکراسي و پيشرفت اقتصادي تنها مردم ابله، عقب مانده و ارتجاعي در دنيا هستند. اينجاست که متانت و تفکر نقادانه تاريخي بايد دست به دست هم دهند تا بتوان واقعيت را از شعار تميز داد.
جامعه فلسطين در سخت ترين شرايط هيچگاه نه کاملا شکست خورده و نه سرخم کرده است. بچه ها همچنان به مدرسه مي روند، دکترها و پرستاران همچنان از بيماران مراقبت مي کنند، زنان و مردان به سر کارهاي خود مي روند، سازمان ها ملاقات هاي خود را برگزار مي کنند و مردم به زندگي ادامه مي دهند و دقيقا همين امر براي «شارون» و ديگر تندروهاي اسرائيلي که مي خواهند فلسطيني ها را يا همگي به زندان بياندازند و يا از کشور بيرون کنند، غير قابل تحمل است. عمليات نظامي هيچگاه پاسخگو نبوده و در آينده هم نخواهد بود. چرا اسرائيلي ها اين مسئله را نمي فهمند؟
به نظر من کشورهاي عربي را بايد در يک مجموعه و فسلطين را به طور ويژه با روش هاي مقايسه اي به زير ذره بين ببريم، والا نوشتن کتاب هاي سطحي مثل کتاب « لوئيسم به نام «اشتباه در کجا بود» و اظهار نظرهاي جاهلانه« ولفوويتز» در باره آوردن دموکراسي به کشورهاي عرب و مسلمان راه به جايي نمي برند. اعراب هم مثل بقيه مردم جهان، جمعيتي در حال حرکت هستند و مردم در جوامعي واقعي با نقطه نظرات جاري متفاوت زندگي مي کنند و نمي توان آنان را يک جا و بطور يک جانبه زير سقف بنيادگرايي جاي داد. بخصوص با مبارزه مردم فلسطين براي عدالت که هر آزاده خواهي با آن اعلام همبستگي مي کند، نمي توان با انتقادهاي بي پايان و ايجاد دلسردي برخورد کرد. همبستگي مردم در آمريکاي لاتين، آفريقا، اروپا، آسيا و استراليا را بايد به خاطر داشته باشيم. و همواره به ياد داشته باشيم که بسياري زندگي خود را عليرغم سختي ها و دشواري هاي موجود وقف هدف خود کرده اند.
چرا که هدف آنان عادلانه و تحسين آميز بوده و تلاشي است اخلاقي براي دست يابي به تساوي و حقوق بشر.
اکنون مي خواهم در باره عزت و شرف صحبت کنم. کلمه اي که در همه فرهنگ هاي شناخته شده توسط تاريخ دانان، بوم شناسان، جامعه شناسان و انسان شناسان جايگاهي ويژه دارد. در همين جا بايد بگويم که اين نظر که بر خلاف اروپايي ها و آمريکايي ها، فرد جايگاهي در ميان اعراب ندارد و آنان براي زندگي فردي ارزشي قائل نيستند و به هيچ وجه نمي توانند عشق و صميمت را ابراز کنند و يا درکي که در فرهنگ اروپايي وجود دارد و رنسانس، رفرماسيون و عصر روشنگري را به وجود آورد، در ميان آنان جايي ندارد، نژاد پرستانه و مغرضانه است. اين نظرات معيوب و مزخرف توسط« توماس فريدمان» اشاعه شده و متاسفانه برخي روشنفکران عرب نيز پس از 11 سپتامبر آن را به عنوان علامتي دال بر اينکه در جوامع عرب اشکالي وجود دارد و اين فرهنگ به درستي عمل نمي کند و در نتيجه تمايلي خاص به حرکت هاي تروريستي دارد پذيرفته اند.
از اين واقعيت که اکثريت مرگ و مير تحميل شده بر انسان ها درقرن بيستم در اروپا و آمريکا و توسط آنان رخ داده است که بگذريم، پشت سر همه اين خزعبلات در باره تمدن غلط و درست سايه شوم پيامبر دروغين ساموئل هانينگتون افتاده است که بسياري را باورانده که دنيا را مي توان براي ابد به دو بخش رودروي يکديگر يعني به دو بخش متمدن و غير متمدن تقسيم نمود. نظرات او سراپا غلط است. هيچ فرهنگ با تمدني به تنهايي و ايزوله وجود ندارد. هيچکدام نمي تواند فردگرايي و روشنگري را خاص خود بداند؛ و هيچ تمدني بدون اصول اوليه انساني يعني احترام به فرد و جمع، عشق و ارزش براي زندگي و غيره نمي تواند وجود داشته باشد. قبول هر نظري به جز اين نژاد پرستي محض است درست مثل اينکه بگوئيم آفريقائي ها مغز کوچکتري دارند، يا آسيايي ها فقط براي سرويس دهي خوب هستند يا اروپايي ها نژادي برترند. اين شعارهاي هيتلري امروز فقط بر عليه اعراب و مسلمانان سرداده مي شود و ما بايد مجدانه بر عليه آن موضع گيري کنيم.
اصل مطلب در اين است که ميان تجارب فردي و زندگي انسان ها تنوعي بسيار برقرار است و هيچکدام بر ديگري برتري ندارد. به کساني که مي خواهند جامعه عرب را يکسان و غير متمدن و عقب مانده بنامند مي توان تنوع عظيم در ادبيات، سينما، تئاتر، نقاشي، موزيک و فرهنگ عمومي در ميان اعراب از مراکش گرفته تا خليج فارس را خاطر نشان ساخت. مسلما همه اينها نشانه هاي واقعي از پيشرفت هستند. پيشرفت و تمدن را نمي توان در بررسي جدول توليدات صنعتي خلاصه کرد.
نکته مهم ديگري که مي خواهم بدان اشاره کنم، اين است که امروز ميان فرهنگ ها و جوامع ما از يک طرف و عده اندکي که بر آنها حاکم هستند اختلاف بسياري وجود دارد. در طي تاريخ کمتر رخ داده است که تمامي قدرت در دست عده اي شاه، سلطان، ژنرال و پرزيدنت متمرکز شود. بدترين خاصيت اين گروه اين است که آنان تقريبا بدون استثنا نماينده واقعي مردم نيستند. اين امر فقط حاصل نبود دموکراسي نيست. به نظر مي رسد آنان عميقا خود و مردم خود را دست کم مي گيرند و به همين دليل آستانه تحمل شان درباره ديگران پائين آمده و از باز کردن درهاي جوامع خود به روي ديگران و هر نوع تغييري مي ترسند. و بيشتر از همه از اين وحشت دارند که برادر بزرگتر يعني آمريکا را خشمگين سازند. به جاي اينکه شهروندان کشورهاي خود را به عنوان سرچشمه بالقوه ثروت بدانند، آنها را گروهي مقصر که مي خواهند به هر طريقي قدرت را از چنگ شان خارج کنند مي انگارند.
اشتباه واقعي در همين جاست. چگونه است که در طي جنگ نابرابر عليه مردم عراق هيچکدام از دولتمردان عرب اطمينان و شرف براي اعتراض بر عليه اشغال نظامي يکي از مهمترين کشورهاي جامعه عرب را از خود نشان نداد. بسيار عالي است که رژيم ددمنش صدام حسين ديگر وجود ندارد اما چه کسي از آمريکائيان خواسته بود که به عنوان نجات دهنده اعراب وارد عمل شوند؟ چه کسي از آمريکا خواسته بود که زمام دنياي عرب را در دست بگيرد و ظاهرا براي مردم عرب «دموکراسي» را به ارمغان بياورد و آن هم در زماني که وضعيت مدارس، بهداشت و تمامي اقتصاد آمريکا در بدترين شرايط خود از بعد از دوران رکود 1929 است. چرا صداي اعراب بر عليه تجاوز غير قانوني آمريکا که اين همه عذاب و بدبختي و تحقير اعراب را به همراه داشته بلند نشد؟ اين به واقع فروپاشي عظيم روحيه، عزت و همبستگي در ميان خود اعراب است.
آيا حتي يکي از رهبران عرب اين شجاعت را داشته که به بوش که ادعا مي کند از طرف خداوند ماموريت دارد بگويد ما خود مي توانيم با استفاده از سنتها و مذهب مان راهي بيابيم؟ اما هيچ صدايي برنخاست و مردم بيچاره عراق زير چکمه هاي آمريکائي ها له مي شوند و بقيه کشورهاي منطقه در وحشت از اينکه بعد از عراق نوبت آن ها است به سر مي برند. جاي بسي تاسف است که رهبران عرب جاي اعتراض به بوش در تحميل اينهمه مصائب به مردم عراق با آغوش باز و تعظيم از وي استقبال مي کنند. و کسي نمي پرسد حمايت هاي اقتصادي، سياسي و ديپلماتيک براي پايان بخشيدن به اشغال غزه کجاست؟ به جاي اينهمه مداوما به فلسطينيان مي گويند که سرتان را پائين بياندازيد، از خشونت دوري کنيد و خود را در چهارچوب طرح صلح نگاه داريد با اينکه آشکارا شارون هيچ علاقه اي براي صلح ندارد. هيچ کشور عربي به کشيدن ديوار توسط اسرائيل، يا ترورهاي هدف مند، تنبيهات دسته جمعي و غيره اعتراض نمي کند. به جاي آن از تعدادي کليشه مشخص و فورمول هاي کهنه وزارت کشور آمريکا مرتبا مورد استفاده قرار مي گيرد.
آنچه که به نظر من ناتواني اعراب در درک عزت مبارزه مردم فلسطين است را در وضعيت فعلي دولت فلسطين مي توان مشاهده کرد.« ابو مازن » ، فردي بي قدرت و باکمترين پشتوانه حمايت سياسي از طرف مردم خود، توسط عرفات، اسرائيل و آمريکا انتخاب شد؛ دقيقا به اين دليل که او نه استحکام لازم را دارد و نه سازماندهي بزرگ است. دليل انتخاب وي فقط اين بود که او دست راست وفادار عرفات است. او مردي است که خواسته هاي اسرائيل را به جا مي آورد. « ابو مازن » چگونه مي تواند مثل عروسکي کوکي متون نوشته وزارت کشور آمريکا را بخواند و از رنج مردم يهود سخن بگويد و هيچ اشاره اي به مصائب فلسطيني ها نکند؟ او چگونه مي تواند چنين نقش توهين آميز و از قبل تعيين شده اي را براي خود بپذيرد و چگونه مي تواند به عنوان نماينده مردمي که بيش از يک قرن در برابر اسرائيل و آمريکا براي گرفتن حق خود مبارزه کرده اند، عزت خود را فراموش کند؟ رفتار رهبران فلسطين از موافقتنامه اسلو به بعد همين طور بوده و متاسفانه ديگر سران عرب نيز پس از جمال عبدالناصر هيچکدام از مردم خود با احترام و حرمت سخن نگفته اند.
اين خط مشي به آهستگي در حال تغيير است و دوران « ابومازن » ها آهسته آهسته به پايان مي رود و جاي آن را رهبري جديدي مي گيرد. يکي از اميدوار کننده ترين اين جريان ها «ابتکار عمل ملي فسلطين» است. آنها فعالاني برخاسته از ميان مردم هستند و فعاليت هاي خود را محدود به کاغذبازي، باز کردن حساب هاي بانکي و يا تلاش براي جلب توجه روزنامه نگاران نمي کنند. آنها از ميان متخصصين، کارگران، روشنفکران جوان وفعالين، معلمان، دکترها، و کلا و کارمندان که زندگي جامعه با کار خود را همچنان ممکن مي سازند، برمي خيزند و همه روزه در مقابل حملات اسرائيلي ها مقاومت مي کنند.اينان طرفدار دموکراسي واقعي و مشارکت مردم که براي قدرت مداران غير قابل تصور است، مي باشند. براي بيکاران کمک هاي اجتماعي، براي فقرا کمک هاي درماني فراهم کرده و براي نسل جديد فلسطيني ها که بايد واقعيت هاي زندگي امروز را فرا گيرند و نه فقط ارزش هاي والاي گذشته را آموزشي صحيح ارائه مي دهند. براي اجراي چنين برنامه هايي « ابتکار عمل ملي فلسطين» بر اين باور است که پايان بخشيدن به اشغال تنها راه حرکت به جلو است و براي نائل آمدن به اين هدف رهبري متحد و نماينده واقعي مردم بايد بطور آزادانه انتخاب شده و جاي رهبري قديمي، ناکار آمد و فاسد فعلي را بگيرد.
فقط زماني که ما به عنوان عرب يا امريکايي به خود احترام بگذاريم و عدالت و عزت مبارزه امان را درک کنيم مي توانيم دريابيم چرا « راشل کوري » جان خود را از دست داد و دو همراه او« تام هورن دال» و «برايان ايوري » زخمي شدند تا همبستگي خود را با ما اعلام نمايند.
«الاهرام» - ژوئن 2003
برگرفته ازمقاله «عزت و همبستگی» نوشته «ادوارد سعيد» ،چاپ شده در «الاحرام» 26 ژوئن تا 2 جولای 2003
سخنرانی سيد نی کوری به مناسبت روز مادر
در پارک سيلوستر ، اولميپيا، واشينگتن
11مه 2003
به همه مادرانی که اينجا هستيد، روز مادر مبارک. اين روز روزی است که بعضی از ما چشم براه آن هستيم تابرای همه آنچه زندگيمان را در راهش صرف کرديم پاداش کوچکی بگيريم و اين به ما يادآوری ميکند واطمينان ميدهد که اعتبار همه جشن تولد های خانواده گی، روز پدر ، و همه روزهای مهم زندگی در خانواده هایمان تاييد شده است. ما شايسته اين روز هستيم . خودمان آن را به دست آورده ايم.
من در زندگيم روزهای مادر نازنينی داشته ام. وقتی کودکانم جوانتر بودند، درتختخواب ميماندم تا آنها بتوانند برايم صبحانه را بياورند که درآن نان تست فرانسوی ( گاهی برشته تر از معمول) و آب پرتقال .
هميشه با محبت ، گاه بادستپاچگی،هميشه تميزچيده شده بود. هدايايی هم بود . کارتهای دست ساز، شعر، نقاشی و دفترچه کوپن . اين آخری عبارت بود از قول ساعتها شستشو و گردگيری، وعده های غذا که قرار بود در روزهای گرفتاری من تهيه شود، و گاهی تعداد غير قابل شمارشی در آغوش گرفتن من.
فکر ميکنم من اين در آغوشها گرفتن ها را بيش از هر چيز برای خودم جمع ميکردم . احتمالا همه کوپن های ديگر ی را که به من هديه داده شده بود مصرف نکردم، ولی در آن روزهای مادر قلب و مغز کودکان من پر از ابتکارهای خلاق ، قابل لمس ( و نه چندان گران) بود برای اينکه به راههای مختلف به من بگويند " مامان ، دوستت دارم" . مطمئن نيستم که آنها حتی حالا بطور کامل و آگاهانه دريافته باشند که بزرگترين هديه آنها به من همانا وجودشان بوده است .
اين روز مادر، البته برای من روز مادر ويژه ای است. وقتی کودکان من بزرگ شدند و ما در سطح کشور پراکنده شديم، در روز مادر من ميتوانستم انتظار داشته باشم هر سه فرزندم در يک روز به من زنگ بزنند. ( برای ای تی اند تی و اسپرينت ، روز مادر بليط برنده است). امسال ، کريس و سارا تلفنی و شخصا به من سر زدند. اما راشل نه ، او در روز 16 مارس ، وقتی تلاش ميکرد از خراب کردن خانه يک فلسطينی در نوار غزه جلوگيری کند، با بولدوزر به قتل رسيد. با وجود اين راشل امروز قويا با من است ، همانطور که مطمئن هستم ديگر مادرانی که فرزندی را از دست داده اند ، امروز آنها را قويا با خود دارند.
يک هفته قبل از مرگ راشل ، مساله روز مادر سال 2003 برای من بطوری ويژه تر از معمول مطرح شده بود ، من در واشينگتن دی سی با ساير زنان برای چالش در برابر جنگی که ميرفت در عراق آغاز شود، جمع شده بوديم. من روز را در "ورک شاپ" گذارنده بودم و با ساير مادران در فکر طرحی بوديم که روز مادر را به ريشه هايش در اين کشور برگردانيم، به جوليا وارد هاو و بيانيه او برای روز ما